Menu
0 Comments

یک بام و دو هوا

یک بام و دو هوا

اولین بار که باهاش صحبت کردم گفتم چطور شد اومدی آمریکا گفت همینطوری تونستم ویزا بگیرم بیام گفتم چند ساله گفت ۵ سال گفتم راضی ؟ گفت پشیمونم اینجا چیه ؟ آدم باید خول باشه بمونه گفتم چه چیزش بده ؟ گفت غربتش، سختی اش، مخارج زندگی، کرایه خونه، مالیاتش گفتم خوب تو توی وطنت مگه این مشکلات رو نداشتی چرا با مشکلات اینجا کنار نمیایی و در راستای همین بحث طولانی پرسیدم چرا برنمیگردی ؟ گفت مگه دیووانه ام. تا سیتیزن نشم نمیرم. گفتم سیتیزنی کشوری که تو رو اینقدر اذیت کرده برای چی میخوای گفت که برم و بیام و آخرش باز همان بحث مشکلات غربت و سختی ها و فارغ از دانستن سختی های دوبرابر در وطن. البته خیلی از هموطنان دیگر هم همین نظر رو داشتند که اینجا چیه آدم باید مرتب مالیات بده. کرایه ها سنگینه. مخارج بالاست و این سوال همیشه تو ذهن من بود که چرا ایران نموندن یا مگه نمی دونند تو ایران با اون ارزش پولی کم و فشار اقتصادی و مسائل دیگه واقعا مشکلات اینجا چندین برابر کوچکتر از زندگی در آنجاست . ولی نکته جالب تر اینکه فهمیدم توضیح برگشت به وطن سخت تر از تحمل سختی در خارج از ایران ( به اصطلاح غربت ) است. به قولی پز زندگی در خارج از کشور و قبول نکردن شکست ( برگشت ). درکش ساده است و یکم پیچیده. می خواد باشه ولی میخواد نباشه. میخواد بره ایران ولی میره می خواد برگرده. وقتی هست هر روز به زمین و زمان ناسزا میگه ( که اگر یکی از هموطنان ساکن ایران اینو بشنوه میگه خوشی زده زیر دلش ) ولی از طرفی ابراز همدردی با عزیزانش در وطن میکنه و میخواد سر مسئولین مملکت رو درجا بکنه. ٠
بین یک بوم و دو هوا گیر کرده. دلتنگ وطنه ( بیشتر مثال همون بوی گل نرگس و کوچه های کاهگلی تو ذهنش میاد )ولی وقتی میره میبینه گل های نرگس خشک شدن و کوچه کاهگلی ویران شده سریع برمیگرده. ولی باز غر میزنه که غربت دوزار نمی ارزه. خلاصه خودش با خودش درگیره و وقتی تو وطن هست حس شهروند درجه یک بودن دارد و گاها مقام و سمت و رتبه ای و وقتی خارج از وطن هست حس شهروند درجه دو و مقامی که از دست رفته و جایگزینش هر شغل و سمتی که از نظرش جایگاهش این نبوده در زندگی. مدام مثل کلاف سردرگم می ماند و حسش درگیر دو تا واژه شاه و گدا در پیچ و تاب زندگی اش شناور است
کسانی که زندگی خارج از ایران را تجربه کردهاند، حالا یا برای تحصیل، یا کار یا هرچه، و بعد تصمیم به برگشت گرفته اند، یکی از بزرگ ترین مشکلاتشان توضیح دادن چرایی این تصمیم برای کسانی ست که اساسا هیچ درکی از علت آن نمی توانند داشته باشند. سوال ها معمولا مشخص و ساده است: چرا وقتی کسی امکان زندگی در جایی بهتر و با شرایط مناسب تر را دارد، و بخشی از راه را هم رفته و سختی های اولیه اش را از سر گذرانده است، باید برگردد و دوباره خود را اسیر مشکلاتی کند که همه در حال فرار از آن هستند. سوال همین است که حالا بسته به دوری و نزدیکی سوال کننده لحن بیانش فرق می کند. آن ها که نزدیک تر هستند می گویند دیوانه ای که می خواهی برگردی؟ آن ها هم که دورتر ایستاده اند می پرسند نمی خواهی بیشتر درباره ش فکر کنی؟ حرف اما همان است که گفتم. سوال همان یک چیز است. جواب اما به تعداد آدم هایی که تصمیم به برگشت می گیرند، متفاوت است و البته عمق بیشتری هم نسبت به سوال طرح شده دارد. عمق که می گویم، یعنی سوال کننده سر جای خودش نشسته است و از جایی بیرون گود، بی آن که هزینه ای بدهد، سوال روتین و بدیهی ای را، بدون در نظر گرفتن تفاوت آدم ها و تجربه های آن ها و عموما بدون فکر کردن خاصی می پرسد. این طرف کسی ست که بخشی از زندگی خود را گذاشته ، هزینه هایی داده و هزاران تجربه و سختی را از سر گذرانده است، بارها و بارها سبک وسنگین های زیادی کرده و آخرش هم سر بسیاری از آن ها به نتیجه نرسیده است و حالا خودش هم تردیدهای زیادی دارد که خیلی شان را در جیب شلوارش نگاه داشته و همه جا با خود می برد. این آدم به آن آدم چه توضیحی باید بدهد؟
ما فکر می کنیم خیلی کاردرست و زرنگیم و مدام دنبال راه های دررو باشیم و پا روی سر و چشم هم بگذاریم که بالا برویم و این ها. لابه لای همین زرنگ شدن هامان، ذره ذره باورمان شد که زندگی چیزی جز پیشرفت های مستمر و بالا کشیدن های متوالی نیست. از این پله به پله ی بالایی. از آن جا به چهارتا بالاترش و چه می دانم. از شهرستان به تهران، از تهران به مالزی، از مالزی به اروپا و آمریکا و لابد از آن جا به کره ی ماه و مریخ . هیچ وقت هم راضی یا خوشحال نمی شویم

###لیلا آریافرد – پایان###

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *